گاهی ترسناکترین هیولاها نه در زیر تخت یا میان سایههای شب، بلکه در اعماق قلب ما پنهان شدهاند و تنها زمانی ظاهر میشوند که ما دیگر توانِ پنهان کردنِ حقیقتِ تلخی را از خودمان نداریم.
این داستان درباره پسری است که هر شب با کابوسی تکراری از خواب میپرد، تا اینکه شبی موجودی باستانی و عظیم از دلِ درختِ کلیسایِ نزدیکِ خانهشان به سراغش میآید. برخلاف انتظار، این هیولا به دنبال جان او نیست، بلکه آمده است تا برای او سه داستان بگوید و در عوض، از او بخواهد که چهارمین داستان را خودش بازگو کند؛ داستانی که حاویِ تاریکترین و صادقانهترین حقیقتِ زندگی اوست. نویسنده با ظرافتی خیرهکننده، نبردِ درونیِ یک کودک را با خشم، فقدان و احساس گناه در برابر بیماریِ مادرش به تصویر میکشد و نشان میدهد که چگونه پذیرشِ رنج، تنها راهِ رسیدن به رهایی و آرامش است.
این اثر برای تمام کسانی است که با فقدان روبرو شدهاند یا در درکِ احساساتِ متناقضِ خود دچار سردرگمی هستند. پاتریک نس با الهام از ایدهی ناتمامِ نویسندهای دیگر، شاهکاری خلق کرده که مرزهای میانِ ادبیاتِ کودک و بزرگسال را در هم مینوردد و با قدرتِ کلمات، به عمقِ روحِ مخاطب نفوذ میکند. اگر به دنبال روایتی هستید که با صداقتی بیرحمانه و در عین حال لبریز از شفقت، به شما بیاموزد که چگونه با دردهایِ گریزناپذیرِ زندگی روبرو شوید و شجاعتِ گفتنِ حقیقت را پیدا کنید، این کتاب تاثیری ماندگار بر نگاهِ شما به جهان خواهد داشت.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.