«مردن در هفدهسالگی، آنقدرها هم که در فیلمها نشان میدهند رمانتیک نیست؛ فقط دردناک و بهشدت ناعادلانه است.»
شارلوت دختری است که تمام زندگیاش را میان کپسولهای اکسیژن و دیوارهای بیمارستان سپری کرده و حالا در آستانه مرگ، با واقعیتی روبهرو شده که هیچکس آمادگی پذیرش آن را ندارد. ابیگل جانسون در این روایتِ پُرکشش، شما را به تماشای مبارزهی نابرابرِ دختری میبرد که میخواهد پیش از تمام شدنِ آخرین نفسهایش، معنای واقعی زندگی و عشق را لمس کند. داستان با تعلیقی جانکاه میانِ پذیرش تقدیر و میل به شورش علیه آن پیش میرود و خواننده را در هر صفحه با این سوال مواجه میکند که اگر بدانید زمانتان رو به پایان است، برای کدام آرزوی ناتمام خود خواهید جنگید؟
این کتاب یک سیلی بیدارکننده برای کسانی است که غرق در روزمرگی، معجزهی هر دم و بازدم را فراموش کردهاند. نویسنده با زبانی تند، تیز و بدون پردهپوشی، از رنجی میگوید که در پسِ چهرههای صبور بیماران پنهان شده و مناسبِ هر کسی است که به دنبال داستانی عمیق، احساسی و تکاندهنده در سبک درامهای واقعگرایانه میگردد. اگر به دنبال روایتی هستید که همزمان قلبتان را مچاله کند و به شما شجاعتِ زیستن در لحظه را ببخشد، این اثر تجربهای است که هرگز از یادتان نخواهد رفت.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.